الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

107

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مردم گفتند : اين از همهء آنها دروغگوتر است . و بازگفتند : روزگارى نگذشت كه ديديم ميثم را بر در خانهء عمرو بن حريث آويخته و سر حبيب بن مظاهر را آوردند با حسين عليه السّلام كشته شده بود و همهء آنچه گفتند ديديم . ( 1 ) و از ميثم روايت است كه : امير المؤمنين عليه السّلام مرا بخواند و گفت : چگونه‌اى اى ميثم وقتى آن مرد بىپدر كه بنى اميه او را به خود ملحق كردند ( يعنى عبيد الله بن زياد ) تو را بخواند كه از من بيزار گردى ؟ گفتم : يا امير المؤمنين عليه السّلام من هرگز از تو بيزارى نجويم . گفت : در اين هنگام تو را بكشد و بياويزد . گفتم : شكيبايى مىكنم كه اين در راه خدا بسيار نباشد . فرمود : اى ميثم پس با من باشى در درجهء من ( اه ) . ( 2 ) و از صالح بن ميثم روايت شده است كه گفت : ابو خالد تمّار مرا خبر داد و گفت : با ميثم بودم در فرات روز جمعه كه بادى بوزيد و او در كشتى زيبا و نيكويى نشسته بود بيرون آمد و به باد نگريست و گفت : كشتى را استوار بنديد كه بادى سخت مىوزد و در اين ساعت معاويه بمرد چون جمعهء ديگر شد بريدى از شام برسيد من او را ديدار كردم گفتم : اى بندهء خدا خبر چيست ؟ گفت : مردم را حال نيكو است امير المؤمنين در گذشت و مردم با يزيد بيعت كردند . گفتم : كدام روز در گذشت ؟ گفت : روز جمعه . ( 3 ) شيخ شهيد محمد بن مكّى از ميثم - رضى اللّه عنهم - روايت كرده است كه ميثم گفت : شبى از شبها امير المؤمنين عليه السّلام مرا به صحرا برد از كوفه بيرون رفت تا به مسجد جوفى رسيد روى به قبله كرد و چهار ركعت نماز بگزاشت چون سلام نماز بگفت و تسبيح كرد خداى را دستها بگشود و گفت : بار خدا چگونه تو را بخوانم كه نافرمانى كرده‌ام و چگونه نخوانم كه تو را بشناخته‌ام و دوستى تو در دل من است دستى پرگناه سوى تو دراز كردم و چشمى پراميد تا آخر دعا . و دعا . را آهسته خواند و به سجده رفت و روى بر خاك سود و صد بار گفت : العفو و برخاست و بيرون رفت و من در پى او رفتم تا جايى در بيابان برگرد من خطى كشيد و گفت : زنهار از اين خطّ نگذرى و از من دور شد شبى سخت تاريك بود پس با خود گفتم مولاى خويش را با اين دشمنان بسيار رها كردى نزد خدا و رسول عذر تو چيست و اللّه در پى او مىروم تا از حال او آگاه گردم هر چند نافرمانى او كرده باشم پس دنبال او روان شدم و ديدم سر خود را تا نيمهء بدن به چاه فرو برده و با چاه سخن مىگويد و چاه با او پس دريافت كسى با او است و روى بدين جانب بگردانيد و فرمود : كيست ؟ گفتم : ميثم . فرمود : مگر تو را نفرمودم از آن خط بيرون نروى ؟ ! گفتم : اى مولاى من بر تو از دشمنان ترسيدم و صبر نتوانستم . فرمود : از آن چيزها كه گفتم هيچ شنيدى ؟ گفتم : نه يا مولاى . فرمود :